اسماعيل بن محمد مستملى بخارى

1388

شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )

موافق آيد و طبع با آن چيز آرام گيرد ، چون مدتى بر موافقت طبع برآمد درجهء ثانى ميل كرد . و ميل نفس را است ، كه نفس به صحبت آن‌كس و آن چيز ميل كند و از ديگران اعراض سازد . و هرچند آنجا ميل زيادت گردد اعراض از غير او زيادت گردد . چون يك‌چندى به اين مقام ثانى برآيد به مقام ثالث رسد و ود گردد . و اصل « ودّ » از « ودّ يود » گرفته است . اذا تمنى و اشتهى . چون به اين مقام رسيد تمنا و شهوت او محبت آن‌كس گردد ، و ديدن او و نشستن با او و شنيدن از او . و چون گاهى چند به اين مقام سيم برآيد چهارم درجه محبت گردد . و در محبت سخن بسيار است . گروهى گفته‌اند اصل او محاوبت است محا عن سره مادون الحبيب و بت اى قطع عن سره ذكر غير الحبيب . و گروهى چنين گفته‌اند كه اشتقاق او از حب است به اين معنى محبت را از آنجا اشتقاق گرفته‌اند كه چون خم پر گردد در او چيزى را راه نماند . دل نيز چون از محبت پر گردد غير دوست را در دل راه نماند . و گروهى گفته‌اند كه اشتقاق محبت از حب است و حب دانه باشد . لكن در وضع لغت : حب كل شىء لبه و مخه ، باشد . پس آن دانه را كه ميانهء قلب است حبة القلب خوانند . و چون دوستى آنجا گذر كند آن را محبت خوانند . و چون به اين مقام گاهى چند باشد به درجهء پنجم رسد وله گردد ؛ و وله حيرت باشد . سرگردان و متحير گردد . هرچه بيند پندارد كه دوست است و هرچه شنود پندارد كه سخن دوست است . چون مادربچه‌كرده كرده كه او را والهه خوانند . و چون از اين [ 120 ب ] مقام پنجم بگذرد به درجهء ششم آيد ، و آن ششم را هوا خوانند ؛ و اشتقاق او از هوا گرفته‌اند كه ميان زمين و آسمان است به آن معنى كه اين هوا صافى است و هيچ كدورتى برندارد . آنجا نيز چون به مقام ششم رسد دل دوست را چنان صافى گردد كه ذره‌اى را در او جاى نماند . و گروهى گفتند هوا را معنى نزول و سقوط است ، چنان كه خدا گفت عز و جلّ : وَ النَّجْمِ إِذا هَوى ، اى هبط و سقط و نزل و ترك . اگر اشتقاق او از اينجا باشد به آن معنى گويند كه همه مرادها و هرچه